سلام...
تصمیم میگیری بنویسی...
مثل سابق...
مثل روزهای با بهونه...
مثل شب یلدای پارسال...
و مثل روز قرارت با برف...
خستگی همه وجودتو گرفته...
اوضای کارت بد نیست...
یعنی خیلی هم خوبه...
اگه نگن که خودشیفتم...
من حقم بیشتر از این هاست...
اما این قسمت منه...
همیشه با تاخیر رسیدن...
اما رسیدن و لذت بردن و فهمیدن...
بگذریم...
میخای بنویسی که چقدر برای سکوت دلم تنگه...
چقدر برای دانشگاه...نه همون دانشکده با مزه تره...
و چقدر برای برف بازی...
راستی...
خیلی از آرزو کردن میترسم...
چند روز پیش یه حساب سر انگشتی که کردم...
دیدم به همه آرزوهام رسیدم...
حالا با یکم کم وبیش...
دانشگاه...
خوابگاه...
جفتک عاطفی...(خیلی بیمزه هستش نه...)
استقلال...
تنهایی...
دوست داشته شدن...
واقعا به همه آرزوهام رسیدم...
حتی تجربه تصادف...
حتی خارجه رفتن...
میخواستم امریکا برم...
رفتم سوریه...
خب رسیدم دیگه...
اوضای خوبه...
از ته دل میخندم...
ته دلم غم قشنگی دارم...
از همه مهمتر خدایی که در این نزدیکیست...
مادری مهربانتر از سیب...
و تویی پاکتر از برگ گل مریم...
راستی یه ۹ روزی هست سیگارو ترک کردم...![]()
همین...
یا علی
