تو به من خندیدی و نمی دانستی...
من به چه دلهره از باغچه همسایه...
سیب را دزدیدم...
باغبان از پی من تند دوید...
سیب را دست تو دید...
غضب آلود به من کرد نگاه...
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک...
و تو رفتی و هنوز...
سالهاست در گوش من آرام آرام...
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم...
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم...
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت...
(حمید مصدق)...
یا علی.
+ نوشته شده توسط AMIR در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت
11:27 |


