تبليغاتX
شهرستانی
خداوندا ...

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم....

     شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم  ...

                         و دانشی که تفاوت این دو را بدانم  ...

خداوندا ...

من واقعا اینو از تو می خوام...

یا علی 

+ نوشته شده توسط AMIR در دوشنبه سی ام آبان 1384 و ساعت 21:28 |

پاییز...خیلی زیباست

 

 

سلام...

خوبم...

مشغول قتل عام روزها هستم...

حرف خاصي براي گفتن ندارم...

دارم بازي روزگار را خوب نگاه مي كنم...

خوب ...

در چند روز گذشته...

دختر معصومي را ديدم كه ...

با دو عصا راه مي رفت...

از پاهاي سالمم خجالت كشيدم...

پدري را ديدم كه...

پول نداشت... شرمنده دخترش شد...

من از خجالت سرخ شدم...

توي جيبم فقط يه دويستي بود...

سرماي جاده چالوس ...

اميد به جانم بخشيد...

برگهاي زرد شهرستانك...

خاطرات روزهاي خوش گذشته رو توي ذهنم زنده كرد...

سراغي از دوست هاي دانشگاه گرفتم...

همه خوب بودند...

اما خيلي عوض شده اند...

خيلي...

خوب بودند...

خوبتر شده اند...

حال و هواي شهر عوض شده...

مثل حال و هواي خودم...

پاييزي پاييزي...

اما سرشار از رنگها...

سرشار از اميد به بهار...

حرفي ندارم براي گفتن...

مشغولم...

مشغول تفكر به خدا...

تفكر به حرف دوستي كه گفت...

شايد  در نظر خدا...

عدالت اين است...

شايد...

خوبم...

مشغول قتل عام روزها...

ساعتها...

لحظه ها...

راستي...

ديشب دوستي از شمال تماس گرفت ...

تا صداي طوفان دريا را بشنوم...

مرسي تو...

ياده پارسال ...

هشتم شهريور افتادم...

قرص كامل ماه ...

لب درياي مازندران...

ساعت 12 شب...

و...

یه sms بی پاسخ...

خوبم...

مشغول قتل عام روزها...

تو هم خوبي...؟

مشغول چه كاري هستي...؟

يا علي.

+ نوشته شده توسط AMIR در جمعه بیست و هفتم آبان 1384 و ساعت 20:1 |