تبليغاتX
شهرستانی

 

رفت و ندانست...

كه...

براي خوردن يك سيب...

چقدر تنهام...

+ نوشته شده توسط AMIR در شنبه سی ام مهر 1384 و ساعت 17:37 |

گفتم از پاييز مي نويسم...

شايد فكر بكنيد ...

مي خوام از ريختن برگها...

صداي خش خش برگها زير پاي عابرين...

صداي خوفناك كلاغها...

كه واقعا صداي كلاغ ها ...

برايم خوفناكه...

نمي دونم ...

حس زيباي عشق...

سوز سرماي پاييزي...

نور ملايم خورشيد...

مرگ زمين...

و يا از هزاران تعبير ديگر از پاييز بنويسم...

اما ...

پاييزي كه من ازون مي خواهم بنويسم...

پاييزي هستش كه ممكنه توي اوج رويش گياهان...

يعني بهار...

توي اوج گرماي تابستان...

و شايد هم توي سرماي سوزان زمستان باشه...

پاييزي كه من مي خواهم از اون بگم...

محصور به نيمه دوم سال...

به ماه مدرسه...

ريزش برگ درختان...

نيست...

پاييز من ...

يعني غروب فرهنگ من...

فرهنگ ما...

فرهنگ شما...

پاييزي كه من مي خواهم ازش بگم يعني اينكه...

رفتن به ته نابودي...

با توجيح اينكه...

اين درسته...

ديروز با يكي از دوستان ...

مقابل معتبر ترين بنگاه خبر پراكني ايران...

براي گرفتن لنز قرار داشتم...

استرس عجيبي تمام وجودمو گرفته بود...

مي ترسيدم حراست محترم بنگاه براش مشكلي ايجاد كنه...

ولي...

اين خبر نگاران محتم اين بنگاه بودند ...

كه...

حتي در مورد رنگ پيراهنم نظر داده بودند...

و تهمت كه فلان عكاس جوان بنگاه...

شونه به شونه يه پسر داره راه مي ره...

من حراس داشتم...

ولي رسم ادب اجازه نمي داد كه زود خداحافظي كنم...

باور كنيد ...

من پاييزو دارم در تمام فصول اين مملكت احساس مي كنم...

پاييز حتما يعني برگ ريزان...؟

نه پاييز براي من...

يعني اينكه...

براي پيشرفت تا كمر بايد دولا شد...

يعني اينكه ...

هرچه ريشت فزون ...

مقامت فزونتر باد...

من ...

من...

و...

من...

ديگه از اين پاييز چه بگم كه...

از جوونهايي بگم ...

كه عشقشون داشتن ...

يه خونه خالي برا حشيش يا مشروبه...

پاييزه من اونكه...

شرايت اجازه نفس كشيدنم ازت مي گيره...

رد شدن بهترين روز هاي زندگيت ...

بدون خوش بودن و خوشي كردن...

بدون استرس...

بدون تهمت رابطه؟؟؟؟؟؟...

به بهانه بودن با هم...

به بهانه دوستي با هم...

به بهانه محبت به هم...

منظورم خوشي سالمه...

پاييز من روزهايياست كه...

روزه گرفتن رو نشون عقب موندگي ميشماريم...

روزهايي كه نمازشو پنهوني مي خونيم...

تا انگ ريا بهمون نچسبونن...

به قول دوستي ...

پاييزبراي من يعني...

 يعني مرگ مردي ...

ديگه كسي افتخارش كمك و مهربوني نيست...

افتخار توي پاييز من ...

يعني...

كلاه چند نفرو مي توني بر داري...

يه نفري چند نفررو حريفي...

پاييز براي من ...

يعني  تظاهر به دوست نداشتن كسي كه دوستش داري...

دوستي پرسيد از چيزي بگو كه ...

بهانته براي زندگي...

بهانه من براي زندگي...

يه بليت يه طرفه...

به كجا؟...

به هر جا بجز اينجا...

به يه ويزا...

با مهلت نا تموم...

من بهونم اينه...

اگه يه روز برم ...

با تموم وجود مي رم...

يه روز توي تخت جمشيد با شنيدن سرود اي ايران...

توي خرابه هاي كوروش...

احساس غرور و بزرگي بهم دست داد...

اما...

امروز در به در دنباله يه ويزا با يه بليت يك طرفه هستم...

حالا نظرت نسبت به پاييز من چيه...

دوست داشتي برام بنويس...

يا علي

+ نوشته شده توسط AMIR در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384 و ساعت 20:28 |
سلام...

الان اصفهانم...

نصف جهان...

سي و سه پل...

شهر بسيار زيبا...

تا شروع بازي چند ساعتي وقت دارم...

راستي...

براي عكاسي از بازي فوتبال سپاهان-استقلال اومدم...

من يه عذر خواهي بدهكارم...

در مورد داستان يادگار...

راستيتش به چند دليل شخصي ...

مجبور شدم برش دارم...

البته دلايل شخصي...

فكر كردم هنوز پخته نشده...

اصل مطلب رو نمي تونم برسونم...

البته به زودي كاملتر شدشو ...

رو web log میزارم...

به زودی زود...

مطلب بعدی رو می خوام در مورد پاییز بنویسم...

فکر کنم فردا امادش کنم...

می خوام ببینم با سبک سه نقطه می شه در مورد پاییز نوشت...

تا فردا...

یا علی

...

+ نوشته شده توسط AMIR در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 و ساعت 16:42 |