تبليغاتX
شهرستانی

 

 

تصميم گرفتن سخته...

سخت تر از اون ...

وفادار بودن به تصميمي هست كه مي گيري...

مي خوام پرونده مشكي رو ...

براي هميشه ببندم...

با يه ارزوي موفقيت و خوشبختي براش...

به زودي مي خوام ...

از يه كودك براتون بنويسم...

يه كودكي كه...

چشمهاشو وقتي باز كرد كه...

مادر از پدر دور افتاده بود..

خواهري داشت كه...........

يه كم بهم فرصت بديد...

به زودي كاملش مي كنم...

فكر مي كنم ...

داستان خوبي باشه...

زاييده تخيل خودمه...

براش خيلي وقت گذاشتم...

از بزرگ شدن اين كودك...

پشت سر گذاشتن مراحل زندگي...

بالا خره ...

تا بزرگ شدنش...

سعي مي كنم ...

هر روز يه چند سطر ...

ازش براتون بنويسم...

يه چيز هم براي دوست شهريم...

چشم...

ديگه  در موردش نمي نويسم...

تا اينكه...

شما مجبور به خوندنش نشيد...

خوبه؟...

به يه شرط...

كه...

برا مطلب هاي جديديم...

مطلب بنويسيد...

منو فراموش نكنيد...

راستي مي دونم...

خيلي ها از اين جور نوشتنام...

دل خوشي ندارند...

يعني مي گن سه نقطه نزار...

كوتاه زير هم ننويس...

ولي به قول مسلم...

اينم سبك منه...

سبك سه نقطه...

يا علي

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط AMIR در چهارشنبه بیستم مهر 1384 و ساعت 20:45 |

 

 

خستم...

خيلي...

دارم روز هامو به بطالت مي گذرونم...

راستيتش ...

دوست ندارم براي اين ...

مطبوعات كار كنم...

گاهي وقتها...

به خودم مي گم كه...

نكونه داري از زير كار فرار مي كني...

نكونه داري خودتو گول مي زني...

خيلي خستم...

خيلي...

امروز سري به...

شهرستاني زدم...

دوستام ...

برام نوشته بودند...

ايراد گرفته بودند ...

كه...

چرا ... اينجوري مي نويسم...

بابا مسلمونها...

يه بارم منو اينجوري قبول كنيد...

مشكي رو چند بار خوندم...

هر كسي...

... از ظن خود شد يار من...

يه بنده خدا نوشته بود ...

---- تو كه ادعا مي كردي هر چيزي رو بخواي ...

مي توني بدست بياري...

پس چرا...

دوربين مشكي رو نتونستي...

دوربينه ديگه گرد و غبار گرفته...

پس به درد نمي خوره...  ----

يه چيز...

من ... هر چيزي رو كه بخوام...

به دستش ميارم...

همون كه  هنوز هم...

با اشتياق...

ويترينو نگاه مي كنم...

هنوز هم از اون دور دورها...

زير چشمي هم كه شده...

مشكي رو مي بينم...

هنوزم...

سراغي از مشكي مي گيرم...

هنوزم براش مي نويسم...

هنوزم با هر ...

خراشي كه  صورت احساسش...

بر مي داره...

پريشون مي شم...

و...

هنوزهم رو حرفم ايستادم...

كه...

مشكي من...

خوش دست و تكه...

صداش محشره...

فقط...

مشكي يه كم غبار به خودش گرفته...

يه فوت مي خواد...

فقط يه فوت...

تا مثل روز اولي بشه كه...

تو ويترين ديدمش...

پس...

من مشكي رو ...

به دست اوردم...

ديدي من مي تونم...

به نظر تو...

بدنه مشكي خوبه...؟

يا روح مشكي...؟

بدنه مشكي برا تو...

من همون روح مشكي رو مي خوام...

كه مال منه...

خوده خودم...

من هنوزم مي گم ...

مشكي من فقط يه كم...

گرد و غبار ...

به خودش گرفته...

وگرنه...

همون مشكي اي هست كه...

 تو ويترين ديدمش...

مثل روز اولش...

خوش دست و زيبا...

 فقط يه فوت...

فووووووووووووووووووووووووووووووت

يا علي...

 

+ نوشته شده توسط AMIR در سه شنبه نوزدهم مهر 1384 و ساعت 20:57 |

 

 

واكمن تو گوشمه...

هزگز نخواستم كه به داشتن ت...

واي چه دوربيني...

بدون توجه به ماشينها...

خطر تصادف...

اصلا فارغ از دنيا...

دويدم...

فكر هيچي رو نمي كردم...

يه دوربين خوشگل...

پشت ويترين...

مشكي...

و...

خوش دست...

اون دوربينه ديگه رفت توي فكرم...

ديگه زندگي يه شكل ديگه اي شد...

فكر و ذكرم شد...

اون...

اون...

و.. اون...

توي خواب...

توي بيداري...

تو مهموني...

تو غصه هام...

تو خنده هام...

اصلا شدم ...

يه عاشق...

چشممو كه مي بستم...

اون بود..

باز مي كردم...

بازم اون بود...

خلاصه...

من بودم...

و...

اون...

فكرم اين بود كه...

چطور مي تونم ...

مال خودم باشه...

فكر اينكه...

تو دست يكي ديگه ببينمش...

ديوونم مي كرد...

روزها گذشت...

روزها سال شد...

تا اينكه ...

جرات پيدا كردم ...

و...

رفتم سراغش...

فروشنده گفت...

اخه خيلي قيمتيه...

با اعتماد به نفس گفتم...

من هستم...

من مي خرم...

به هر قيمتي كه باشه...

گفت بايد فكر كنم...

غافل از اينكه...

قول دوربينو به يكي ديگه داده...

رفتم سفر ...

تا...

مقدمات خريدنشو فراهم كنم...

با غرور به دوستام...

ازش گفتم...

طاقت نگاه ديگرونو بهش نداشتم...

يه كيف خوشگلم براش ديده بودم...

اخه...

نمي خواستم...

جاش ناراحت باشه...

با دوستهاي نزديكم در موردش حرف زدم...

خلاصه...

عاشق صداش بودم...

عاشق رنگ مشكيش...

تا اينكه ...

از سفر برگشتم...

با دست پر...

رفتم سراغ مغازه...

از دور نديدمش...

جلو تر كه رفتم...

نبودش...

يعني چي شده...

سراسيمه رفتم تو...

انگار كه ...

سالها بود كه فروخته بودنش...

اولش شوكه شدم...

شروع به داد و فرياد كردم...

من دوربينمو مي خوام...

يه عابري داشت رد مي شد...

به نظرم اشنا بود...

نگو ..

مدتهاست  منو زير نظر داشته بود...

دستي به شونهام زد...

سراسيمه برگشتم ...

يه جمله گفت و رفت...

زخمهاي ادم... سرمايه هاي ادمه...

داد نزن... هوار نكش...

ارام و بي صدا تحمل كن...

رفت...رفت...رفت

من موندمو... ياد دوربينه...

اخه قله هاي موفقيتمو با اون تصور مي كردم...

قله هام ريخت و من موندمو... خودم...

خيلي دنبال دوربينه گشتم...

با خودم گفتم ...

يعني كي خريدش...

الان تو دست كي مي تونه باشه...

تا اينكه...

يه روز ...

توي يه خونه كثيف...

توي يه خونه اي كه بوي خوبي ازش نمي اومد...

بوي موندگي از ديواراش احساس می شد...

بوي بيات شدن...

بوي نامردي...

نشونيشو ديديم...

يه گوشه افتاده بود...

بدون يه كيف قشنگ...

خيلي بد ازش مراقبت مي شد...

گرد و غبار روشو پوشونده بود...

مشكيش ديكه مشكي سابق نبود...

برق نمي زد...

از تمام وجود داد زدم...

خيلي ها بهم خنديديند...

مسخرم كردند...

ولي من...

اه...

ولي من...

خواستم گرد و غبارو از رو تن مشكيش پاك كنم...

اخه مشكيش ...

خيلي قشنگه...

خيلي...

اما نشد...

نخواست...

منم ديگه داد نزدم...

هوارم ديگه نكشيدم...

اروم شدمو... تحمل كردم...

تحمل...

من هنوزم از جلوي اون مغازه رد مي شم...

بدون واكمن... بدون اهنگ...

دوربين هاي زيادي تو ويترينش اومدن...

رفتند...

خيلي ها گفتند...

خب... يكي ديگه ...

اون دوربينه نشد... يكي ديگه...

اما ...

هيچكدوم ...

اون دوربين من نمي شه...

اخه...

مشكي مشكي نيستند...

گاهي كه مي خوام دوربين هارو نگاه كنم...

با احتياط از خيابون رد مي شم...

اينور و اونوره خودمو خوب نگاه مي كنم...

نه...

اون چيزه ديگه اي بود...

يا علي.

+ نوشته شده توسط AMIR در دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 21:4 |

 

 

دشت خشك و برهوت...

درختهاي نخل...

چشمهام پر شده از خاك...

باد بدي مي وزه...

گوركن داره گور مي كنه...

پسره...

فكر كنم كمك گوركن با شه ...

داره گل درست مي كنه...

عموم داره به طرفم مياد...

حالت صورتش...

چرا چشمهاش قرمزه...

باد...

نه...

داره گريه مي كنه...

رو موهاش گل ماليده...

زنهاي فاميل ...

چه شيوني راه انداختند...

مثل اينكه كسي رو ...

دارن خاك مي كنند...

مرده؟...

تموم...

باد شدت مي گيره...

چشمهامو نمي تونم باز نگرشون دارم...

فقط...

دارم صداشونو مي شنوم...

صداي گريه...

داد و فرياد...

از خواب مي پرم...

موبايلم داره زنگ مي خوره...

نمي دونم كيه...

حالم اصلا خوب نيست...

جواب نمي دم...

ازا طاق مي رم بيرون...

لا الله الا الله...

اين ديگه چه خوابي بود...

در يخچالو باز مي كنم ...

تا...

يهو مامان مي گه...

مي خواي چي كار كني...

تازه يادم مي فته ...

كه روزم...

چشم به تلفن...

با خودم مي گم ...

فكر كنم يه اتفاقي افتاده...

اول فكرم ميره به بابا بزرگ...

نه...

اون جون به عزراييل نمي ده...

كجارو بگيرم...

شيراز...

چرا كسي جواب نمي ده...

الو...

پسر خالم...

سلام...

چرا خونه نيستيد...

داريم ميريم ...

كجا...

باباي حميد ...

شوهر خاله..

امروز صبح ...

مرد...

يعني تموم...

آره...

تموم...

تلفنو قطع مي كنم...

با خاله تماس مي گيرم...

حالش خوب نيست...

چند روز پيش كه رفته بودم شيراز...

اومده بود خونمون...

جوونهاي فاميل سر به سرش مي ذاشتند....

اينم رفت...

تموم شد...

راستيتش...

من از تموم شدن ...

هميشه...

هراس دارم...

نه از مرگ...

از تموم شدن...

دير يا زود...

منم...

تو...

همه...

بايد بريم...

پس چه خوبه...

با هم خوب باشيم...

نصيحت نيست...

يه جور دلتنگي ...

براي اون تازه رفت است...

خدا رحمتت كنه...

يا علي... 

+ نوشته شده توسط AMIR در دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 16:46 |
...ولی تا حالا فکر کردی که با نوشته هات دل کیارو شکستی..
دل کیو شکستی …..؟
حالا چی….؟ داری کیو نصیحت میکنی؟
کسیو که دلشو شکستی؟
یا کسیو که ………آه….
یه روز عاشق…. یه روز دیگه فارق…….
این رسمش نیست مسلمون………
رسمش نیست…….. )...

سلام...

من واقعا نمی دونم...

نمی دونم...

چیو...

می گم ...

دل کیو شکوندم...

دیروز خیلی فکر کردم...

خیلی...

فکرم رفت پیش یه دوست...

تماس گرفتم...

گفت ...

نه...

منم گفتم ...

خب...

هرچی فکر کردم...

به نتیجه نرسیدم...

که...

دل کیو می تونم شکسته باشم...

یکی هم پیدا نمی شه کمکم کنه...

اهای بانو...

اهای شهری...

اهای فراموش شده ...

من دل کیو شکوندم...

من نمی خوام دلم بشکنه...

پس...

دل کسی رو هم نمی شکنم...

به خدای خودم قسم...

من ...

دل کسی رو نشکوندم...

اما...

اما...

یه چیز دیگه...

من هیچ کسی رو نصیحت نمی کنم...

فقط ...

از سر دلسوزی...

یه حرفهایی می زنم...

قبول نکن...

حرف من ...

اشتباه...

دیگران چی...

هان...

راستی...

محبت کنید ...

حرفاتونو با اسمتون بنویسید....

یا علی...

+ نوشته شده توسط AMIR در یکشنبه هفدهم مهر 1384 و ساعت 14:11 |
امروز...

نا امیدوار...

به (شهرستانی) سر زدم...

فکر نمی کردم کسی برام...

مطلب بنویسه...

ولی...

بازم دوستهام...

منو شرمنده کردند...

از فردا مطلب می نویسم...

توپ...

مرسی مسلم...

مرسی بانو...

ولی...

تو رو به خدا...

با اسمهای مختلف...

اذیت نکنید...

مرسی...

تا فردا...

 

+ نوشته شده توسط AMIR در شنبه شانزدهم مهر 1384 و ساعت 20:56 |
اینو یه نفر...

به قول خودش فراموش شده برام نوشته...

(سلام….
تا حالا از خیلی چیزا برامون نوشتی….
از شروع به نوشتنت….
از نمايشگاهت…
ار دلتنگيت…
از عشق بر باد رفتت…
از خدات…
از شيطانت…
از بتت…
و……. از خیلی چیزای دیگه….
ولی تا حالا فکر کردی که با نوشته هات دل کیارو شکستی..
دل کیو شکستی …..؟
حالا چی….؟ داری کیو نصیحت میکنی؟
کسیو که دلشو شکستی؟
یا کسیو که ………آه….
یه روز عاشق…. یه روز دیگه فارق…….
این رسمش نیست مسلمون………
رسمش نیست…….. )

نمیدونم چی بگم...

اگه اینه که می گی...

من متا سفم...

ببخشید...

شرمندم...

همین...

راستی...

من فارق نیستم...

و...

فراموشکار...

باور کنید...

+ نوشته شده توسط AMIR در جمعه پانزدهم مهر 1384 و ساعت 21:15 |